چهارشنبه ، 18 تير 1399

جدی ترین منشاء نیاز به دین، پاسخش به مواجهه با مرگ است

اشتراک گذاری

"مساله مرگ و نیاز به دین" نوان یادداشتی است از دکتر حامد بخشی، عضو هیات علمی پژوهشکده گردشگری جهاد دانشگاهی خراسان رضوی که به دلایل نیاز انسان به دین پرداخته است؛ متن کامل این یادداشت را در ادامه می توانید بخوانید:

در مورد نیاز به دین از دو منظر درون دینی و برون دینی بحث کرده اند.
از منظر درون دینی، نیاز به دین «حق» مطرح می شود و اصل بحث بر این است که انسان برای نیل به سعادت نیاز به راهنمایی دارد که از سوی یک دانای کل آگاه به امور ما و جهان آورده شده باشد. این دانای کل، خدا و آورنده راستین او نیز «پیامبر» است. بنابراین سایر ادیانی که طرفی از حقیقت نبسته اند یا به بیراهه رفته اند و به ویژه ادیان مجعول از دیدگاه درون دینی موضوع بحث نیاز به دین قرار نمی گیرند.
از منظر برون دینی، فارغ از اینکه آیا ادیان موجود از سوی یک خدای دانای کل آورده شده اند یا محصولات بشری هستند، و کدامیک حق و کدام باطل هستند، به این موضوع پرداخته می شود که انسان چه نیازی به دین دارد.
بحث من از منظر جامعه شناسی و تبعا برون دینی است. می خواهم به این بپردازم که انسان چرا به دین نیاز دارد و در ضمن این پاسخگویی به اینکه آیا اساسا انسان به دین نیاز دارد نیز پرداخته می شود.
برخی متفکران علوم اجتماعی ریشه نیاز و گرایش انسان ها به دین را در مسایلی مانند ترس از رخدادهای طبیعی همچون سیل و زلزله و طوفان و نظایر آن دانسته اند. در نتیجه، امیدوار بوده اند که با رفع چنین ترسهایی به دنبال توانایی بیشتر بشر در سلطه بر طبیعت نیاز و تمایل به دین کاهش یابد. با این حال، به نظر من توانایی بیشتر بشر، تنها بخشی از نیاز به دین و نیز عمدتا مناسک دینی را کاهش داده است. اما چند باور اصلی دینی وجود دارد که متناظر با نیازهای ذاتی انسان ها ست و در نتیجه سلطه بشر بر طبیعت تغییری نمی کند. اصلی ترین این نیازها در ارتباط با «مرگ» است. ترس و کراهت مرگ برای انسان ها مساله ای است که علم و فناوری نتوانسته برای آن راه حلی بیابد و مهمتر از آن، اساسا قرار نیست راه حلی علمی یا فناورانه برای آن یافته شود. چرخه جمعیت انسانی همانقدر که به به دنیاآمدن افراد جدید نیاز دارد، مستلزم مرگ افراد موجود است.
با این حال، همه ما فطرتا از مرگ گریزان هستیم. از نابودی هراسانیم. هر بار که مرگ را به طور جدی در نزدیکی مان احساس می کنیم، سیلی از ترس ها و نگرانی های مرتبط با آن در ما ایجاد می شود. ما نمی خواهیم بمیریم. ما نمی خواهیم نابود شویم. ما دوست داریم زنده بمانیم. گرایش قدرتمند حیات (که فروید سائقه اروس می نامدش) در همه جانوران، از جمله انسان، آنقدر قوی است که حتی در سخت ترین شرایط زندگی نیز باز پابرجاست و انسان حتی سخت ترین شرایط زندگی را نیز به مرگ ترجیح می دهد. تنها در شرایط خاص افسردگی یا بیماری های دردآور مزمن است که انسان ها خواهان مرگ می شوند و مساله خودکشی و اتانازی را پیش می آورد.
مساله مرگ تنها برای ما نیست که ناراحت کننده است. مرگ عزیزان ما، مرگ کسانی که به بودن آنها انس گرفته ایم نیز برای ما دردآور و رنج آور است. چه چیزی می تواند مرگ یک عزیزِ انس گرفته را برای ما تسکین بخشد؟
دین با مفهوم «روح» و آموزه «بقای روح» به این نیاز بشر پاسخ می دهد. اصل اساسی این آموزه از این قرار است: با مرگ ما، روح ما که از قضا اصلی تر و حقیقی تر و نزدیکتر به خود ماست، نمی میرد. او باقی می ماند و ما را دوباره زنده می کند.
از منظر برون دینی، در اینکه کدام نظام های آموزه ای دین است و کدام نیست و چه مشخصاتی موجب قرار گرفتن یک آموزه در حوزه دین می شود بحث های زیادی صورت گرفته است. به نظر من حضور چنین پاسخی در یک نظام آموزه ای از معیارهای جدی قرار دادن یا خارج کردن آن از قلمرو دین است. اینکه آن نظام آموزه ای چه پاسخ تسکین دهنده و امیدبخشی برای «مساله مرگ» دارد؟ در این صورت دیگر نمی توان مثلا مارکسیسم را نیز در قلمرو دین به حساب آورد.
ادیان سامی (اسلام، یهودین، مسیحیت)، بودیسم و نیز بسیاری ادیان ابتدایی و جدیدی که بر آموزه آنیمیسم (جان پنداری) استوار هستند، یک پاسخ تقریبا مشابه برای مساله مرگ ارائه می دهند: ما و عزیزان ما با مرگ نمی میریم. بلکه روح ما/آنها باقی است. در موقعیتی به شکلی دوباره زنده می شود و در نتیجه حتی می توان با این روح ارتباط برقرار کرد (مثلا در رویاها و خوابها). ادیان سامی زنده شدن روح (یعنی قالب جسمانی پوشیدن روح) را در جهان دیگر وعهده می دهند و بودیسم آن را در چرخه زندگی و در قالب جسمی دیگر به همین دنیا باز می گرداند. با این حال، همه آنها مبتنی بر آموزه ای هستند که باور به آن ترس و اضطراب مرگ را تا حد زیادی کاهش می دهد. مرگ عزیزان نیز دیگر تنها با داروی فراموشی درمان نمی شود. ما می توانیم ایمان داشته باشیم که روح آنها زنده و باقی است. حتی آزاد تر از همیشه. مارا می بیند. ما او را نمی بینیم، مگر در خواب و رویا. برای همین می توانیم حتی با او حرف بزنیم و ایمان داشته باشیم که او صحبت های ما را می شنود.

چنین باورهایی اولا توسط نظام های علمی و فلسفی رد نمی شوند. نه علم و نه فلسفه نمی توانند چنین آموزه ای را ابطال کنند. علم نمی تواند، چون این آموزه خارج قلمرو علم است. فلسفه نمی تواند، چون این آموزه جزئی تر از آن است که فلسفه بتواند بدان ورود پیدا کند. در واقع ما با آموزه ابطال ناپذیری سروکار داریم که به ما امید زندگی و تسکین اضطراب مرگ (خود و عزیزان) را می دهد. همان چیزی که بدان نیاز داریم.
به نظرم جدی ترین منشاء نیاز به دین، پاسخ او به مواجهه با مرگ است. سوالاتی سایر از کجا آمده ام؟ هدفمندی در زندگی و نظایر آن در مراتب بعدی و در زندگی معمول، قدری فانتزی تر هستند و به کار انسانی می آید که نیازهای اصلی اش را رفع کرده باشد.

اخبار