یادداشت ها

به یاد مردی که تا آخر عمرش «زندگی کرد»

يک شنبه ، 27 خرداد 1397

اشتراک گذاری

به یاد مردی که تا آخر عمرش «زندگی کرد» ؛ عنوان نوشتاری است از دکتر حامد بخشی، عضو هیات علمی پژوهشکده گردشگری جهاد دانشگاهی خراسان رضوی که در یادبود دکتر محمد امین قانعی راد نوشته شده است. متن کامل این یادداشت را در ادامه می توانید بخوانید:
 
🔻همه انسان ها روزی به دنیا می آیند و روزی هم از دنیا می روند. مرگ اگرچه فرجام قطعی برای همه انسان ها است و نمی توان آرزوی جاودانگی در کره خاکی را در سر پروراند، اما همه انسان ها آرزوها و خواسته هایی در مورد چگونه و چه زمانی مردن دارند. برای مثال، عموما دوست دارند که عمری دراز داشته باشند. از دعاهای خیری که در فرهنگ ما برای کودکان و جوانان می شود، «پیر بشی الهی!» است، همانطور که «الهی جوانمرگ بشی!» از نفرین های فرهنگی ما است. در واقع، رسیدن به کهنسالی، امر مطلوبی است که برای کسی که دوستش داریم آرزو می کنیم و فوت در جوانی امری نامطلوب است که خواستار آن برای کسی هستیم که از او متنفریم. 
 
🔻درباره چگونه مردن هم وفاق اجمالی وجود دارد که مرگ همراه با درد و رنج و بیماری نباشد. ناگهانی، در تصادف و حادثه نباشد و به اصلاحا عام فرد به «اجل معلق» نمیرد. اینها باورهای عمومی است که ظاهرا در بسیاری فرهنگ ها، و به طور خاص در فرهنگ ما در مورد «مرگ» وجود دارد. در مجموع، به نظر می رسد مرگ ایده آل در فرهنگ ما، مرگ فرد مسنی است که بدون بیماری خاصی، در خواب اتفاق می افتد. به آرامی می خوابد و دیگر بر نمی خیزد. در روایت هایی که برای افراد متوفی گفته می شود، چنین فوتی همراه با تحسین و ارزش ذکر می شود. در مقابل مرگ های حادثه ای یا ناشی از بیماری لاعلاج. 
 
🔻طول عمر، اگرچه یک مطلوب عمومی به نظر می رسد، حتی اگر به بیماری های لاعلاج نیانجامد، عموما همراه با زوال عقل و حواس است. آیه 70 سوره نحل در این رابطه می گوید: «و منکم من یرد الی ارذل العمر، لکیلا یعلم بعد علم شیئا» (و برخی از شما به انحطاط پیری می رسید، به گونه ای که دیگر از دانسته هایتان چیزی نمی دانید). این بازه انتهایی عمر برخی از افراد است که در آن «زنده بودن» بر «زندگی» پیشی گرفته و آنها بار زنده بودن را بر دوش می کشند، در حالیکه زندگی شان تنزل یافته است و قرآن از آن به «ارذل العمر» به معنی پست ترین مرحله عمر یاد می‌کند. در این مرحله، فرد همچنان مشتاق زندگی است و مرگ را پس می زند، ولی کیفیت زندگی و بلکه خود زندگی انسانی و اجتماعی اش به فنا رفته است. 
 
🔻اگرچه نگرش ها به زندگی و مرگ متفاوت است و ممکن است بسیاری همین مرحله پست از زندگی را بر مرگ ترجیح دهند، اما نظر شخصی من بر ارزشمندی «زنده بودن همراه با زندگی» استوار است. به نظرم، از سعادت های یک فرد آن است که انحطاط زندگی را درک نکند و زمانی فوت کند که به تباهی حواس و عقل و کارکردهای اجتماعی دچار نشده است.
در چگونه مردن نیز، می توان به دو گونه مرگ پیش بینی نشده و پیش بینی شده قائل بود. مرگ در خواب، در تصادف، و سایر مرگ های ناگهانی جزو مرگ های پیش بینی نشده محسوب می شوند. در مقابل، مرگ های ناشی از بیماری های لاعلاج، تا حد زیادی از خصلت پیش بینی پذیری برخوردارند. از نظر من، مرگ های پیش بینی پذیر بر گونه دیگر ارجحیت دارد. چون فرد می‌تواند برای جمع بندی زندگی اش، برنامه ریزی کند. همه ما برخی از کارهای بسیاری ضروری دم مرگ خود را در سلامت انجام نمی دهیم و آن را به بعد حواله می دهیم. برخی کارها هم اساسا تا نزدیک مرگ انجام شدنی نیستند. مرگ پیش بینی پذیر این بخت را به انسان می دهد که بتواند این کارها را به انجام رساند. 
🔹🔹🔹🔹🔹
 
🔸دکتر قانعی راد، جامعه شناس برجسته ای بود که توفیق آن را داشت مرگ پیش بینی شده و همراه با استواری اندیشه و حواس و منزلت اجتماعی داشته باشد. او تا همین اواخر با جراید مصاحبه می کرد و به خوبی معرفت جامعه شناسی را در تحلیل های اجتماعی خود مستقر می ساخت. بیش از چند هفته از پذیرش مسوولیت یک طرح پژوهشی از سوی او نمی گذرد. و در همین دو سه هفته گذشته وقتی با او صحبت می کردی، بویی از مرگ و زوال در او احساس نمی کردی. با همان استواری، صراحت، و شیوه منطق خاص خودش در مورد مسایل زندگی این جهانی صحبت می کرد. چند ماه پیش قرار بود برای داوری پایان نامه دکترای یکی از دوستان به مشهد بیاید، پیام داده بود که به دانشجو بگویید خودش با من تماس بگیرد و در تماس تلفنی مستقیما به او گفته بود که من اکنون امکان آمدن به مشهد را ندارم و فرد دیگری را انتخاب کنید. ظاهرا نمی خواسته سوء تفاهمی در عدم پذیرش این پایان نامه پیش بیاید.
👆👆👆
🔻اولین تجربه آشنایی من با دکتر قانعی راد به شهریور 89  باز می گردد که به عنوان استاد داور پایان نامه دکترای من انتخاب شده بود. آخرین ارتباط مستقیم من با او نیز به شهریور 96 مربوط می شود که به عنوان منتقد کتاب آخرش، زوال پدرسالاری، در نشست های فرهنگی پردیس کتاب انتخاب شده بودم. در طول این هفت سال، در جلسات و نشست های دیگری نیز با او ارتباط داشتم. در شب پیش از این نشست ضیافت شام مشترکی داشتیم و در مورد مسایل مختلف اجتماعی صحبت کردیم. قدم زدیم و تا فردای آن روز خداحافظی کردیم، بدون هیچ نشانه ای از عارضه ای!
پس از آن بود که من از دوستی شنیدم که او مدت هاست درگیر درمان و هزینه های معالجه است. آنچه موجب تعجب من شده بود آن بود که مطلقا نمی شد در رفتار و گفته هایش از این مرگِ روز به روز نزدیک شونده بویی برد. تنها در نشست نقد کتاب «زوال پدرسالاری» بود که او در بخشی از پاسخ به نقد ها گفت که «می خواهم از این پس برای مردم بنویسم» و من بدون اینکه از بیماری لاعلاجش چیزی بدانم احساس کردم گویی دارد خود را برای دوره آخر حیات علمی اش آماده می‌کند!
 
🔻صراحت، صداقت و استواری در بیان و منطق چیزهایی است که می توان از او آموخت. او بی محابا نقد می کرد. فعال بود و حاضر نبود صرفا به خاطر عنوان و منزلت ش زینت المجالس شود. در همایشی در مشهد، او و استاد دیگری را به عنوان روسای نشست ها دعوت کرده بودند. دکتر قانعی در تمام مدت جلسه اش، همه ارائه ها را نقد کرد، استوار و کوبنده و بدون غرض. استاد دیگر، تمام این مدت را با لبخند سپری کرد! به طوریکه تلویحا به ایشان گفتم که هزینه سفر شما به اینجا را برای لبخند زدن نپرداخته ایم! در جلسه پایان نامه دکترایم، حدود یک ساعت پایان نامه را بیرحمانه کوبید. ولی در تمام این مدت احساس نکردم که گوشه ای از این نقد همراه با غرض یا حاشیه های غیر علمی و منطقی بوده باشد. به همین خاطر، علاقه ام به او فزونی یافت. 
 
🔻دکتر قانعی مرگ مطلوبی داشت که می توان آن را آرزو کرد. مرگی در اوج منزلت و اقتدار علمی، بدون از کار افتادگی و انحطاط عقل و حواس. او از معدود افرادی بود که مرگش در اوج زندگی فرا رسید، نه پیش از آن، که بگویی ناکام از دنیا رفت، و نه پس از آن، که بگویی در انحطاط رفت.